

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«ما خیلی وقته گوشت نخوردیم. معامله رو قبول می کنیم.»
سون از اینکه این قدر راحت با آن ها معامله کرده بود خیلی خوشحال شد. آسیاب دستی را از آن ها گرفت و به طرف مرد هیزم شکن برگشت.
هیزم شکن پیر به او گفت که اگر می خواهد از قدرت جادویی آسیاب استفاده کند باید این ورد را بخواند:
«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»
«و برای اینکه غذا درست کردن آن را متوقف کنی، کافیه با انگشت دو بار به دسته ی آسیاب ضربه بزنی.»
سون پرسید:« نمی خواهی برای خودت نگه اش داری؟»
- «من بهش احتیاجی ندارم مرد جوان. موفق باشی.»
سون از پیرمرد تشکر کرد و با عجله به سمت خانه اش حرکت کرد تا از آن آسیاب دستی جادویی استفاده کند.
طولی نکشید که خانواده سون یک عالمه غذا داشتند. سون تصمیم گرفت برای شکرگزاری از این همه غذای خوشمزه یک میهمانی بدهد تا همه از آن غذاها بخورند. مردم از همه شهر به میهمانی سون آمدند، اولاف هم آمد و وقتی آن همه غذا را یک جا دید، جاخورد. با خودش گفت:« دو روز پیش بود که برادرم پیش من آمد و از من تقاضای کمک کرد و غذا گرفت. حالا چطور شده است که آن قدر ثروتمند شده که چنین میهمانی گرفته است! من هم باید در این ثروت باد آورده ی او سهیم شوم.»
وقتی سون به زیرزمین رفت تا ظرف ها را دوباره پر کند. اولاف هم دنبالش رفت و شنید که سون می گفت:
«برام بکن آسیاب یه عالمه غذای ناب، برام بکن آسیاب یه تکه نون تست داغ، آسیاب کن و زود بده، نون و شیر و گوشت و کره.»
وقتی اولاف دید که غذاها چه طور از درون آسیاب بیرون می آیند تعجب کرد. بعد به طرف سون رفت و با صدای بلندی گفت:« ...
این داستان ادامه دارد...
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 443
بازدید ماه : 311
بازدید کل : 215902
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1